ابوالفضل زرويي نصرآباد
يکي بود، يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود.
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا که با فلاکت و بدبختي زندگي ميکردند. يک روز يک جلسهي مشورتي گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببينند چطور ميتوانند از اين وضعيت خلاص شوند.
( ادامه مطلب )
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟
مدرك ديپلمم اينجاست ولي كار كجاست؟
هر كجايي كه من مدرك خود را بردم
پاسخ اين بود كه يك پارتي پولدار كجاست؟
روز و شب هر چه دويدم پي همسر گفتند
از براي چو تويي همسر و غمخوار كجاست؟
پدر دختره تا ديد مرا با فرياد
گفت اوٌل تو بگو درهم و دينار كجاست؟
خانه در جردن و شمران چه داري بچه؟
پست و عنوان و يا حجره و انبار كجاست؟
ست الماس و گلوبند زمرد كه به آن
بكند دختر من فخر در انظار كجاست؟
يك عدد بنز مدل 98 دو در
تا كند فيس در آن در بر اغيار كجاست؟
اعتياد ار كه نداري و سلامت هستي
برگي پاكي ژن از دكتر و بهيار كجاست؟
هر چه فرياد زدم حرف مراكس نشنيد
كه به دادم برسد؟ گوش بدهكار كجاست؟
نيست چون بهر جوان عيب اكنون حمٌالم
توي ميدان بكنم باربري، بار كجاست؟
مدرك ديپلم خود را بفروشم به دو پول
ايهالناس بگوييد خريدار كجاست؟
صادق که اساس دين ازاو شد معمور / بودند ملايک پي امرش مامور آخر ز جفا، ناصر احکام خدا / مسموم شد از ظلم و جفاي منصور 2
. امام صادق ع: دوستان خدا آنانند که هنگاميکه مشاهده کنند، حرامهاي پروردگار را مردم حلال مي شمارند، مانند پلنگ زخم خورده غضبناک شوند. ---
شهادت مظلومانه قرآن ناطق، امام صادق-ع بر شما تسليت باد.
بقیه در ادامه مطلب
( ادامه مطلب )
در هر حال من از شما پوزش می خوام که مزاحم فکر و وقتتون شدم.می بخشین با اجازه تون من باید برم.
خواهش می کنم صبر کنین.ما باز هم می تونیم با هم صحبت کنیم وبه
( ادامه مطلب )
از آنها معذرت خواستم وبرای تعویض لباس به اتاق رفتم .شب تا صبح پلک نزدم.پشت میز نشسته وبه نقطه ای خیره شده بودم.فکرهای زیادی به ذهنم خطور می کرد.یا رفتارهای سعید جلوی چشمانم بود یا
( ادامه مطلب )
می دونم سیما.هر چیزی رو که می گی قبول دارم.فقط اجازه بده کمی بیشتر فکر کنم.
باشه نازی جون. تا هر وقت که دلت خواست فکر کن.
برای اینکه صحبت را عوض کنم پرسیدم:
( ادامه مطلب )
امیدوارم راستی نازنین تو چقدر امشب خوشگل شدی چقدر پیراهن مشکی بهت میاد.
شقایق چقدر غلو می کنی.
نه حقیقت رو می گم.البته خوب بودی ولی الان خیلی بهتر شدی.تو چه کار می کنی هر روز قشنگتر می شی؟
( ادامه مطلب )
از آن روز به بعد فقط می نشستم و فکر می کردم. گاهی به نتیجه می رسیدم گاهی نه. بعضی وقتها سعید را شایسته می دانستم و بعضی وقتها امید را. دائما آرزو می کردم یکی از آنها پشیمان شود تا من راحت تر تصمیم بگیرم اما هرگز اینگونه نشد .
( ادامه مطلب )
فارغ التحصیل رشته حقوق . بعد از اینکه درسم تموم شد دفتر وکالتم رو دایر کردم و الن هم مدتیه که مشغول مار هستم . پدرم شرکت بازرگانی داره و مادر هم جراح قلبه. تک فرزند هستم از کودکی علاقه ی خاصی به کار وکالت داشتم وبه لطف خدا هم در انتخابم
( ادامه مطلب )
صدای مامان را شندیم.
الو مامان جان سلام شما کجایئن؟ دلم به شور افتاد.
سلام عزیزم تو کجایی؟ هر چی زنگ می زنیم هیچ کس گوشی رو برنمی داره .
من خواب بودم.
( ادامه مطلب )
فصل ششم قسمت چهارم رمان دلسپردگان
بگو دیگه .اصلا از اولش بگو.
مطمئن باشم که خوبی؟چیزیت نیست؟
مطمئن باش دوست دارم بدونم.
باشه می گم.
و بعد از کمی مکث دوباره شروع کرد:
( ادامه مطلب )
فصل ششم قسمت سوم رمان دلسپردگان
بله خانم خانما حاضره دیشب از طرف خیاطی که لباس رو سفارش دادیم تماس گرفتن منم به افشین زنگ زدم که امروز بیاد دنبالم .
افشین که تازه از ماشین پیاده شده بود بعد از سلام واحوالپرسی با شقایق گفت:
( ادامه مطلب )
افشین جان خوب انتخاب کردی، هم مهتاب دختر خوبیه ،هم پد ر ومادرش، انشاءا.. خوشبخت بشین.
ممنون با با جون.
با خنده گفتم :
مثل اینکه مهتاب خانم دوست منه. نازنین هیچوقت دوست بد انتخاب نمی کنه. من از اون اول می دونستم بالاخره مهتاب زن یکی از برادر هام میشه.
پدر هم با خنده گفت:
باریکلا به این هوش تو دختر. از کجا این همه چیز رو فهمیدی؟
( ادامه مطلب )
تو مرا عاشق کردی "
***خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم ، تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم ، تو مرا آه کردی که از سینه ی بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم . تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم . تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی . خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی ، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی ، لذت مبارزه را چشاندی ، ارزش شهادت را آموختی .تو مرا عاشق کردی...***
دو روز بعد دوباره به دانشگاه رفتم تا جواب بقیه درسهایم را بگیرم. البته این بار با حضور مهتاب. دلم می خواست وقتی با او هستم همان نازنین قبل باشم تا او بویی از ماجرا نبرد. وقتی کارمان تمام شد از دانشکده خارج شدیم . مقابل درب اصلی شقایق را دیدم که می خواست وارد شود. با صدای مهناب که نامش را خواند ایستاد و به طرف ما آمد و گفت که او هم برای گرفتن جواب آمده است. بعد از چند دقیقه صحبت از هم جدا شدیم. در راه مهتاب گفت:
نازنین نظرت درباره شقایق چیه؟
( ادامه مطلب )
(فصل پنجم) رمان دلسپردگان نویسنده :هانیه حدادی اصل
با نزدیک شدن عروسی سیما ومسعود،همه چیز را فراموش کردم.روز چهار شنبه که قرار بود برای تزئین بروم فرا رسید.
آماده رفتن شدم،وقتی به منزتشان رسیدم ،فقط مهتاب وسیما آنجا بودند وبقیه هرکدام برای انجام کاری ازمنزل خارج شده بودند. باکمک آنها ،خانه را آماده کردیم.
سعی کردم تا آنجا که درتوانم است ،آنجا رازیباتزئین کنم.هرجایی راکه می شد از هر وسیله ای غیر از گل استفاده کرد،آماده کردیم.گلها را به سلیقه سیما آماده کردم و
در جای خنکی گذاشتم وتوصیه کردم چند ساعت قبل از مراسم در جاهای تعیین شده قرار دهند.
حدوداً ساعت 7 بعد از ظهر بود که کارم تمام شد. خیلی خسته بودم و بعد از اتمام کارم بسرعت به خانه باز گشتم .
روز خوبی را در کنار آنها سپری کرده بودم. سیما واقعاً دختر خوب وخانمی بود. شب،هنگام خواب در لباس عروسی تصورش کردم.
هر باراو را زیباتر از قبل می دیدم. برایش آرزوی خوشبختی کردم و به خواب رفتم.
پنج شنبه عصر،همگی به خانه آقای خرسندی رفتیم. وقتی رسیدیم،عروس و داماد هم آمده بودند وسر سفره عقد نشسته ومنتظر عاقد بودند.
سیما مثل فرشته ها زیبا شده بود.بالاخره عاقد آمد وخطبه عقد را خواند وعروس خانم بعد از سه بار،بله را گفت. صدای دست وهلهله بود که به هوا می رفت.
همه خوشحال بودند وبرای عروس وداماد آرزوی خوشبختی کردند وهدایای خود را به آنها دادند.
وقتی مادر هدیه خود را داد،برگشت وکنار من نشست وگفت:
( ادامه مطلب )
